از زنان تا پریشانی من
محمدحسین صبوری
من هنوز هم نمیدانم که باید بنویسم یا نه. نوزده روز میگذرد از توقیف زنان؛ و آشنا و غریبه، دور و نزدیک درباره آن گفتند و نوشتند؛ حالا بعضی به اعتراض و برخی برای تسلا. ، و من هنوز مردد که بنویسم یا نه. سخت است برایم نوشتن از مثلا پایان زنان، و متعجبم از دیدن حجم زیاد نوشتهها در مورد این رویداد. نه، من نمی توانم به این راحتی در مورد زنان بنویسم. اصلا همیشه دوست داشتهام تولدها را تبریک بگویم، آغازها را جشن بگیرم؛ برای پایانها، دستکم در ایران ما، فوج فوج آدمها میآیند؛ دیگر به من و تو احتیاجی نیست. تولدها غریبند دراین دیار. اما کلنجارم با خود این بار بیشتر از این روست که حالا باید از پایان زنان نوشت؛ برای تسلای بازماندگان یا در اعتراض به ... اسمش را چه بگذاریم ... . دوستان، من حاضر به مشارکت در این بازی نیستم. اصلا من لجم میگیرد از دیدن فوج آدمهای چاق و چلهای که برای همدلی و همراهی با بازمانده یک مصیبت سر میرسند. اصلا من خودم داغدارم، پریشانم؛ داغدار از دست رفتن حجمی از زیباییها. نمیخواهم در مورد این حجم اغراق کنم؛ همان به اندازه دفتر زنان. اصلا من به این پایان بی ایمانم. اگر هم حقیقتی داشته باشد، دوست دارم مثل یکی دو حادثه بد زندگیام نادیدهاش بگیرم، انکارش کنم. باید مثلا تسلایی بنویسم؟ برای که؟ برای شهلا شرکت؟ برای همکارانم در مجله زنان؟ برای زنان این مرز و بوم، که از این پس نخواهند توانست از رنجهای خود بگویند و بشنوند؟ راستی، چه چیز مانده است برای من؟ برای ما؟ برای زن و مرد ایرانی؟ تا امروز فکر میکردم مویه تنها چیزی است که در ایران این سالها آزادانه و در حد خواهش دلتان میتوانید از آن برخوردار شوید. آزادانه و با خیال راحت مویه کنید، چهره بخراشید؛ بسوزید و بسازید( زن ایرانی چه آشناست با این آخری). وقتی در سیاهه جرایم زنان دقیق تر شدم دیدم حتی مویهها نیز جرم تلقی شدهاند. فکر میکنم این آخریها برخورداری از این موهبت نیز مشروط به شرایطی شده است؛ به شرط آنکه مخل خواب خوش آقایان نشود؛ یا چه میدانم، همان تشویش اذهان عمومی.
پریشانم و پریشان می نویسم. حالا فکرش را بکنید نوزده روز تمام با همین پریشانی سر کردهام. روز به روز پریشانتر از دیروز. امروز از این همه نامه و تسلا و اعتراض، یکی در پی دیگری، حس بدی داشتم. کدام پایان؟ کدام توقیف؟ حالم خوش نیست؛ کسی که در این شانزده سال سری به دفتر زنان نزده باشد، حجم این ناخوشی و پریشانی برایش عجیب مینماید.
دوازده ساله بود زنان، که سرنوشتم به آن گره خورد. نمیدانم چرا؛ اما از فردای اولین روز همکاریام حس کردم که بیش و پیش از هر چیز زنانیام. زنان هویت من شد و در این سالها، هیچ چیز برایم خوشایندتر از این نبود که زنانی شناخته شوم؛ جزئی از پیکر این دخترک رعنا. کم تجربه نداشتم در گروهها و سازمانها و ...، اما زنان جاذبهای داشت برایم که حاضر نبودم افتخار حضور نه چندان پررنگم در آن را با هیچ چیز دیگری عوض کنم. این جاذبه صرفا مرتبط با آرمانی نبود که زنان سودای آن را داشت. فکر میکنم دفتر مجله زنان، همسنگ خود مجله، ارزش مرور و بررسی دارد. ویژهنامه صدسالگی زنان تا حدودی پرده برمیدارد از پشت صحنه ماجرای تولد هر شماره؛ اما نه آن قدرها که با ساعتی حضور دستگیرتان میشد.
خانوادهای درگیر کار میشد تا مجله زنان به دکه های روزنامهفروشی برسد. اشتراک در هدف تنها یکی از چیزهایی بود که همکاران شهلا شرکت را به هم مرتبط میساخت( و میسازد). متن پاکیزه و گزارش های کمنظیر در کنار پیشتازی در طرح مسائل و گاه راهحلها، و البته صفحات خواندنی شعر و ادبیات، البته محصول کار گروهی زبده و شیفته آرمانهای زنان بود، اما در همان حد و اندازه، وامدار مهربانی و مدارای زنی بود که ویژگیهای شخصیاش بر درخشش او در عالم روزنامهنگاری می چربد. پر و بال گسترده است این زن، ققنوس وار و برای سالهای سال، و مجله زنان هر ماه از میان خاکستر به جا مانده از سوختن او رخ مینموده است. شاهد این سوختن اگر میبودی، حادثه نوزده روز پیش معنا و مفهومی دیگر برایت مییافت.
دلم گرفته است درست مثل عاشقی که خاطرات اولین دیدارهایش را دزدیده باشند؛ مثل آدمی که باد سرد فراموشی ، درست بهترین سالهای عمرش را با خود برده باشد. پریشانم و در این غربت سرد، یگانه کاری که برایم مانده است، شمردن زخمهایی است که در این سالها خوردهایم و مقایسه آنها با این آخری است.
