به کودکی که با خون دل پرورده شد
همکارم برایم پیام کوتاهی می فرستد: «زنان لغو امتیاز شد.» نگاهم روی زنان می خشکد و گونه هایم تر می شود. «چه قدر باید پرداخت؟» نمی دانم این بغض فروخورده کدام سالیان است که ناگاه می ترکد و نگاه های مضطرب و پرسان دیگران را به سویم می کشاند. ترسی در نگاهشان هست. فکر می کنند عزیزی را از دست داده ام. درست فهمیده اند، انگار. پیش از آنکه بپرسند، پاسخ می دهم: «مجله زنان لغو امتیاز شده.» دلیل گریه ام را نمی فهمند، خودم هم همینطور. به اتاقی می روم و اشک هایم را برای زنان فرومی ریزم؛ زنانی که اشک های بسیاری برای زنان ریخت و خون دل های فراوانی خورد تا آنان بزرگ شوند. دلم می سوزد. «ما هرچه را که باید از دست داده باشیم از دست داده ایم». دیگران هنوز دلیل گریه ام را نفهمیده اند، خودم هم همینطور. انگار عزیزی را از دست داده ام، یک دوست قدیمی. نه، انگار خودم مرده ام! «من مرده ام و شب هنوز هم گویی ادامه همان شب بیهوده است.» وگرنه کسی برای تعطیل شدن مکانی که در آنجا کار می کرده گریه نمی کند و اینگونه ماتم نمی گیرد. سعی می کنم دیگران را که نگران شده اند و مدام به سراغم می آیند، قانع کنم: زنان تنها روزنه امیدی بود که برای زن ها وجود داشت. در حوزه زنان، نشریه ای با این کیفیت و در این سطح و اندازه هنوز منتشر نشده. این مجله حق زیادی به گردن زن ها دارد. خیلی چیزها به آنها یاد داده. به آنان آموخته تلاش کنند حقوقی را که خداوند به طور طبیعی به آنها داده به دست بیاورند…
دوباره بغضم می ترکد… یاد سال های دور می افتم، سال های نزدیک. «ما بی چراغ به راه افتادیم.» خاطرات آن سال ها جلو چشمم رژه می روند. در میان خاطرات همۀ آن سال ها، تصویر زنی که همیشه بود و در رأس بود در ذهنم ماندگار شده: شهلا شرکت. نگاهم رویش میخکوب می شود: زنی بزرگ، با تدبیر، قدرتمند، و باشکوه! چه قدر درد کشید تا زنان زاده شود. قطره قطره از خون خود به او نوشاند تا بزرگ شود و رفتن را بیاموزد. زنان بزرگ می شد، پروبال می گرفت. کم کم، اینجا و آنجا، آن را می شناختند، به عنوان مجله ای وزین و ارزشمند. زنان داشت بزرگ می شد. به تدریج، می توانست روی پای خود بایستد. زن لبخند می زد. با هر موفقیت کودک، زن پروبال می گرفت. هرچه داشت نثار کودک می کرد تا او توانمند و مستقل شود. و من می دیدم که چه آسان زندگی اش را به پای این کودک، که عشق همه روزگارانش بود، می ریزد. من این کودک را از 5/2 سالگی در آغوش گرفتم. پرستاری از او ــ هرچند با همراهی دایگانی مهربان و مادری مهربان ترــ آسان نبود. شور می خواست، عشق می خواست. و من انگار عاشق بودم. «و زخم های من همه از عشق است.» دلم می سوزد. «ما هرچه را که باید از دست داده باشیم، از دست داده ایم». هیچ وقت در طول زندگی از دست دادن چیزی این قدر برایم تأسف به همراه نداشته است. این روزها باید 16 سالگی زنان را جشن می گرفتیم. 16 شمع روشن روی کیک می گذاشتیم، چشمانمان را می بستیم و منتظر می ماندیم تا آه زنان این مرز و بوم همه شمع ها را خاموش کند...
و کودک به نوجوانی رسید، از آب و گل درآمد. دیگر خیال زن داشت راحت می شد که کودکش دوره سخت و بحرانی را سپری کرده و به آرامش رسیده. خوشحال بود که زنان جای خود را در میان همه قشرها باز کرده. اما به یکباره همه چیز در هم فروریخت. درست در روزهایی که باید 16 سالگی زنان را جشن می گرفت در عزای آن ناباورانه به سوگ نشسته است. هرچند این اولین سوگ زن در این سال نیست. او در این سال دو عزیز دیگر را نیز از دست داده است: پدر و مادر؛ دو گوهری که هیچ چیز و هیچ کس جای خالی حضور گرمشان را برای زن پر نمی کند. حالا، او با این همه مصیبت داغ دیگری را تجربه می کند.
به زن فکر می کنم. الان چه حالی دارد؟ تنها، در آستانه فصلی سرد، در ابتدای نیمه دیگر زندگی. به دیدنش می روم. سرحال به نظر نمی رسد. خستگی زیر پوستش جا خوش کرده. چشم هایش برق همیشگی را ندارد. انگار رمقی برایش نمانده. هرچند امیدوار به نظر می رسد که پیش از ابلاغ رسمی حکم تعطیلی مجله ورق برگردد و زنان از این طوفان جان به در برد، اما گویی چیزی در درونش مرده است. نمی دانم این شوق سالیان دراز کار کردن برای زنان است که دیگر در وجودش زنده نیست، یا بی خوابی های احتمالی در پی نگرانی برای تعطیلی مجله او را به این حال و روز نشانده، یا شاید دغدغه زنان و البته مردانی را دارد که برای او و " زنان" کار می کردند و حالا ــ با ابلاغ یک حکم ــ از کار بی کار می شوند و به کنج خانه ها پناه می برند، تا شاید وقتی دیگر. شاید هم به حال خود دل می سوزاند. زنی که سالیانی چند به حال زنان دل سوزانده و تنها و بی هیچ پشتوانه ای برای رشد آنها تلاش کرده، و قطعأ سهمی انکارناپذیر در آگاهی بخشی به زنان و مردان این مرز و بوم در زمینة حقوق زنان داشته اینک در انتظار پاداش است: تعطیلی یا ادامه کار زنان. «و فردا در ذهن کودکان مفهوم گنگ گمشده ای داشت.»
